نمی دانم این روزها را چگونه باید سر کرد.اصلا" فکر می کنی می توانم راه بروم و فکر نکنم به اینکه می شود بدون تو هم زندگی کرد؟ راستش را بخواهی نمی دانم.نمی دانم باید با این ترس ها ی آنی که بر قلبم چیره می شوند چه کنم.نمی دانم بهترین راهم کدام است و نمی خواهمش .من همیشه اشتباه کرده ام اصلا انگار با این اشتباهات با این تلخی ها با این خستگی ها به اینجا رسیده ام .جایی که هستم اما نمی خواهم. شبهای بی تو را نمی خواهم و همه اش دلم تنگ می شود .پشت سر هم از آسمان بوی هوا را میخورم و می دانم که این آخرین باری ست که می نویسم.این آخرین باری ست که هر لحظه صدای تو در گوشم می پیچد. می دانی چه می شوم؟نابود می شوم.انگار که از همه ی دنیا بریده باشم.اما هنوز زنده ام.خودم را گول می زنم تا شاید روزگارم بهتر از اینها شود.من تمام چاره هایم یکی یکی تمام می شود .روی سطر آخر هم خالی می گذارم تا شاید خودت بخوانی که : خیلی وقت است که مرده ام...
من خیلی چیزها را جدی گرفته ام تا بهانه ای نداشته باشم.انگار که برایم مهم باشد.خالی خالی.آنقدر که سرریز شود و من در رویای غصه های تر وتازه اش غرق شوم.قدش نسبتا" بلند است.دستانش هم مهربان.اما وقتی می خندد مو به تنم راست می شود . چون که دندان ندارد. خودش می گوید که همه ش را کشیده است.تک به تک. اما من که می دانم موضوع چیست. موضوع یکی از همین عشق های معلقی است که تا یگدیگر را می بینند دلشان برای هم ضعف می رود و روی گذاشتن اسم بچه شان به تواق نمی رسند و بعد...همان که باید می شد من از اولش هم می دانستم که دل ضعفه هایش بهانه است.همین دیروز وقتی می خندید چال روی گونه اش افتاد .انگار که خودش نباشد.خنده اش آدم را به گریه می اندازد چون معلوم است که برای قهقهه هایش بها داده است.خون دل خورده است.از این خون دل های عاشقانه که برای من بی ازش است.مثل همین دل ضعفه ها.دلم برایش می سوزد چون که درکش می کنم.می فهمم که خواسته یا ناخواسته باید برای مراسم شب هفتش حضور داشته باشم. قولش را از همان روزهای اول گرفته بود.من که می دانستم خودش می داند.حتی شک هم نکردم. حالا هم نشسته ام و حساب می کنم چند روز تا برداشتن پارچه های سیاه باقی ست...
من٬گاهی٬گریه می کنم
روی دستان بی روحم٬
خمیازه های مکرر میکشم
چون که بی روحم
و نمی دانم روی کدامین خاطراتم خشک شده ام
من از همین امروز٬تصمیم به فرار گرفته ام
و آنقدر از خاطراتم دور شده ام
که دیگر بهانه ای نداشته باشم....